عبد الرحمن جامى

71

أشعة اللمعات ( فارسى )

واجب تعالى و تقدّس ، وقتى كه آن حقيقت مطلقه به اسماء و نسب الهى اعتبار كرده است ، « و عاشق » يعنى ممكن ، وقتى كه تجلّى وى به صورت ممكنات - علما أو عينا - اعتبار كرده شود ؛ « و باز » يعنى بعد از بروز وى به كسوت معشوق و عاشق ، « انطواء » يعنى در نور ديده شدن و فانى گشتن وجود « عاشق » است ، به شرط آنكه از افراد انسانى باشد و به سلوك طريق وصول به حقّ سبحانه موفق شده باشد ، « در معشوق » يعنى واجب تعالى « عينا » - أى ذاتا - و اين در تجلّيات ذاتى باشد كه حقّ سبحانه به تجلّى ذاتى ، عين عاشق را يعنى ذات وى را ، در نظر شهود وى ناچيز گرداند و جز حقيقت مطلقهء مقيّد به مرتبهء الهيّت ، هيچ‌چيز مشهود وى نماند و اين نتيجهء قرب فرائض است ؛ « و انزواى معشوق » يعنى واجب تعالى ، « در عاشق » يعنى ممكن به شرط مذكور - « حكما » - يعنى به احكام خود كه صفات و اسماء اوست و اين در تجلّيات صفاتى باشد كه عاشق از صفات خود منسلخ گردد و به صفات معشوق ، متّصف به آن معنى كه جهت حقيّت و اطلاق صفات او بر جهت خلقيّت و تقيّد آن غالب آيد و از اين معنى به انزوا تعبير كرده است ؛ زيرا كه آن احكام از مقام سعت اطلاق در مضيق تقيد ظاهر شده است و اين نتيجهء قرب نوافل است و اين مرتبه ، اگرچه در تحقّق سالك به آن مقدّم است بر مرتبهء اوّل ، تأخير كرده شده است در ذكر از جهت شرف مرتبهء اوّلى و تأخير مرتبهء اخير « 1 » اگرچه اشرف است از هر دو ، بنابرآن است كه وى نهايت مراتب است ؛ « و اندراج هر دو » يعنى عاشق و معشوق ، « در سطوت وحدت او » يعنى وحدت عشق - « جمعا » - أى اندراجا جمعا بان يندرجا فى الحقيقة المطلقة مجتمعين من غير افتراق و تميّز فى نظر المشاهد - « و هنالك » يعنى آنجا كه عاشق و معشوق در سطوت وحدت عشق اندراج يابند ، « اجتمع الفرق » يعني المتفرّقين المتميّزين بالعاشقيّة و المعشوقيّة و على هذا القياس ؛ قوله : « و ارتتق الفتن » و قوله « و استتر النّور » أى كلّ واحد من المعشوق و العاشق ، « في النّور » أي في نور الحقيقة

--> ( 1 ) . يعنى مرتبهء قرب فرائض .